روزانه نویسی

پسرک عصری از راه رسید خیلی خسته بود اما باید کلاس زبانشو می رفت .پرسیدم ناهار خورده بودی ؟گفت بله خوردم اما اگه چیزی باشه می خورم .رفت دوش گرفت و بعدش بشقابی که اماده کرده بودمو خورد و رفت کلاس . از وقتی  رسپی حلیم با خامه و شیرو دیده بودم  کرمش به جونم افتاده بود که درستش کنم و امروز صبح تصمیمو عملی کردم  .منه حلیم دوست همه مدل حلیمی دوست دارم این حلیمو هم دوست داشتم .جدیدا یاد گرفتم با شیره انگور بخورم  حتما امتحان کنید خوشمزه میشه . یک ساعتی بعد شام دخترک گفت بریم بیرون  یک دوری بزنیم .آقای شوهر گفت خوب کجا بریم ؟بریم شانار آره ؟خوبه پس شما هم با شانار موافقید ؟اوکی میریم شانار ☺ دخترک گفت بابا خوب یکراست ببر شانار این چه مدل نظر خواهیه

پ.ن:بهار جان کلی از دیدن خبر قبولیت ذوق کردم و پزتو دادم .ایشالا که موفق باشی خانوم دکتر 


منبع این نوشته : منبع
شانار ,دوست

روزانه نویسی

پسرک عصری از راه رسید خیلی خسته بود اما باید کلاس زبانشو می رفت .پرسیدم ناهار خورده بودی ؟گفت بله خوردم اما اگه چیزی باشه می خورم .رفت دوش گرفت و بعدش بشقابی که اماده کرده بودمو خورد و رفت کلاس . از وقتی  رسپی حلیم با خامه و شیرو دیده بودم  کرمش به جونم افتاده بود که درستش کنم و امروز صبح تصمیمو عملی کردم  .منه حلیم دوست همه مدل حلیمی دوست دارم این حلیمو هم دوست داشتم .جدیدا یاد گرفتم با شیره انگور بخورم  حتما امتحان کنید خوشمزه میشه . یک ساعتی بعد شام دخترک گفت بریم بیرون  یک دوری بزنیم .آقای شوهر گفت خوب کجا بریم ؟بریم شانار آره ؟خوبه پس شما هم با شانار موافقید ؟اوکی میریم شانار ☺ دخترک گفت بابا خوب یکراست ببر شانار این چه مدل نظر خواهیه

پ.ن:بهار جان کلی از دیدن خبر قبولیت ذوق کردم و پزتو دادم .ایشالا که موفق باشی خانوم دکتر 


منبع این نوشته : منبع
شانار ,دوست

برای امروز ...

قدیمی  های اینجا اگه یادشون باشه من وقتایی که فکرم در گیره مثل اسب عصاری  از خودم کار می کشم .این روزاقشنگ حس می کنم که توان چند سال پیشو ندارم اما با این حال از رو نمیرم .دیشب انقده خسته بودم  و بدنم درد می کرد که از خستگی خوابم نمیبرد و از صبح مجدد یکسره سر پا هستم و هنوز کارهام تموم نشده که بخوابم .اما بی خیال شدم و با خودم گفتم چی می خوای از جون خودت دختر ...

فردا هم میشه ادامه داد برای امروز بسه .


منبع این نوشته : منبع
برای امروز

برای امروز ...

قدیمی  های اینجا اگه یادشون باشه من وقتایی که فکرم در گیره مثل اسب عصاری  از خودم کار می کشم .این روزاقشنگ حس می کنم که توان چند سال پیشو ندارم اما با این حال از رو نمیرم .دیشب انقده خسته بودم  و بدنم درد می کرد که از خستگی خوابم نمیبرد و از صبح مجدد یکسره سر پا هستم و هنوز کارهام تموم نشده که بخوابم .اما بی خیال شدم و با خودم گفتم چی می خوای از جون خودت دختر ...

فردا هم میشه ادامه داد برای امروز بسه .


منبع این نوشته : منبع
برای امروز

تا موتورمون روشن بشه زمان میبره خوب ...

***دخترک چند روزیه که خونه نیست و با مادرجونش رفته سفر .. بعد من یادم میره که نیست و شروع می کنم به حرف زدن و جوابی که نمیاد با خودم میگم حتما بازم هندزفری تو گوششه و یهو یادم میاد که ای بابا نیستش ...

*** رفته بودیم خونه حاج خانوم و کاری پیش اومد و تا دیروقت موندیم پسرک همراهمون نبود زنگ زدم و گفتم که دیرتر میایم ... دیروقت که رسیدیم ژست خودمو گرفت و گفت سلام علیکم ساعتو نگاه کردید ؟ این چه وقته اومدنه ؟ تا حالا کجا بودید ؟

***پسرک یک بسته مارشملو گرفته و زنداییش هم خونه ما بود کلی هیجان زده شده بودن برای پیدا کردن یک بسته بزرگ مارشملو و با هم صحبت می کردن در موردش که پسرک برگشت گفت زندایی دیدی تو اینستا چه چیزای هیجان انگیزی با این مارشملوها درست می کنن ؟ من هم گرفتم که خاتونم برام درست کنه . آقا ما یهو 180 درجه چرخیدیم که بگیم چشممون روشن خاتونننن؟ که یک بوسه از گونه ام گرفت و گفت بعد این خاتونمی ( پسری هم خودتون هستید )

***این آخریه یک اعترافه : من انقده کیف می کنم که سحر میگه  ویس هاتو دوست دارم  . از همین جا هم  آمادگی خودمو برای انجام پروژه های صوتی  اعلام می کنم 


منبع این نوشته : منبع
خونه

تا موتورمون روشن بشه زمان میبره خوب ...

***دخترک چند روزیه که خونه نیست و با مادرجونش رفته سفر .. بعد من یادم میره که نیست و شروع می کنم به حرف زدن و جوابی که نمیاد با خودم میگم حتما بازم هندزفری تو گوششه و یهو یادم میاد که ای بابا نیستش ...

*** رفته بودیم خونه حاج خانوم و کاری پیش اومد و تا دیروقت موندیم پسرک همراهمون نبود زنگ زدم و گفتم که دیرتر میایم ... دیروقت که رسیدیم ژست خودمو گرفت و گفت سلام علیکم ساعتو نگاه کردید ؟ این چه وقته اومدنه ؟ تا حالا کجا بودید ؟

***پسرک یک بسته مارشملو گرفته و زنداییش هم خونه ما بود کلی هیجان زده شده بودن برای پیدا کردن یک بسته بزرگ مارشملو و با هم صحبت می کردن در موردش که پسرک برگشت گفت زندایی دیدی تو اینستا چه چیزای هیجان انگیزی با این مارشملوها درست می کنن ؟ من هم گرفتم که خاتونم برام درست کنه . آقا ما یهو 180 درجه چرخیدیم که بگیم چشممون روشن خاتونننن؟ که یک بوسه از گونه ام گرفت و گفت بعد این خاتونمی ( پسری هم خودتون هستید )

***این آخریه یک اعترافه : من انقده کیف می کنم که سحر میگه  ویس هاتو دوست دارم  . از همین جا هم  آمادگی خودمو برای انجام پروژه های صوتی  اعلام می کنم 


منبع این نوشته : منبع
خونه

عجب روزی بود ...

صبح کمی دیرتر از حد معمول بیدار شدم چون شب قبلش  همسر تو راه بودو من هم بیدار تا ایشون برسن و بعدش که اومدکمی صحبت در مورد سفرشون باعث شد تقریبا نزدیک به سحر بخوابیم .با بیدار شدنم ماراتن روز شروع شد .بعد از خوردن صبحونه و راهی کردن همسر ناهارمو بار گذاشتمو پیش بندمو بستم و لچک به سر و شروع کردم به کاور نهایی کیک و انجام دادن که این بار کمی بدقلقی درآورد و باعث شد زمان بیشتری و درگیرش بشم .کار کیک تموم شده بود که همسر اومد و دخترک بساط ناهارو پهن کرد و بعدش دور جدید کار شروع شد که آماده کردن کوکی ها بود .روز قبل به قول خودم‌با برنامه ریزی کوکی ها رو پخته بودم  و قرار بود روز بعد روکش کنم که بهار جون اومد گفت عمه می تونم بردارم گفتم بردار عمه جون که گفت من  از اون قلب بزرگا می خوام و مثل همیشه با اون شیرین زبونیش امر کردن که باید ۳ تا بردارن برای خودش و یاسی و مامانش  بعدترش باز ۳ تا از اون ۴ گوشا و... دلم به اون گردآلوها خوش بود که شب دیدم پسرک قشنگ دو تا از اون گردآلوها رو برداشته بینشون هم گاناش گذاشته و یک گاز برگی هم‌ازشون زده و میگه به به خیلی خوب شده مامان ☺ و اینگونه بود که بازم مجبور به پخت کوکی شدم و ... غروب مریم اومد دنبال کیکشون و بنده خدا دل پردردی داشت از یکسری از فامیل های مشترک و یک توک پا اومدن و رفتن چیزی نزدیک به ۱ ساعت طول کشید و من هم تعارفو کنار گذاشتم و حین صحبت کارمو هم انجام دادم و بعد کلی درد و دل  راهیش کردم‌ رفت و دلم خوش بود کارم تموم شده و میرم  استراحت میکنم و فیلمی میبینم که زهی خیال باطل دخترک گفت مامان حالم خوب نیست و چند ساعت بعدشو درگیر درمونگاه و سرم و تختای پر و انتظار شدیم و خسته و له ساعت ۱۲ رسیدیم خونه و قرار شد زودتر بخوابیم‌که همسر باید ساعت ۴ صبح بیدار میشدن و می رفتن ولایت  اما نه ایشون و نه من ت نستیم پلک رو هم بزاریم .حالا هم ایشون رفتن و من اینجا روده درازی میکنم  .صبح هم باید جایی برم و با این بیخوابی خدا به خیر بگذرونه .
منبع این نوشته : منبع
بیدار ,ساعت ,رفتن ,همسر ,ایشون ,کوکی

عجب روزی بود ...

صبح کمی دیرتر از حد معمول بیدار شدم چون شب قبلش  همسر تو راه بودو من هم بیدار تا ایشون برسن و بعدش که اومدکمی صحبت در مورد سفرشون باعث شد تقریبا نزدیک به سحر بخوابیم .با بیدار شدنم ماراتن روز شروع شد .بعد از خوردن صبحونه و راهی کردن همسر ناهارمو بار گذاشتمو پیش بندمو بستم و لچک به سر و شروع کردم به کاور نهایی کیک و انجام دادن که این بار کمی بدقلقی درآورد و باعث شد زمان بیشتری و درگیرش بشم .کار کیک تموم شده بود که همسر اومد و دخترک بساط ناهارو پهن کرد و بعدش دور جدید کار شروع شد که آماده کردن کوکی ها بود .روز قبل به قول خودم‌با برنامه ریزی کوکی ها رو پخته بودم  و قرار بود روز بعد روکش کنم که بهار جون اومد گفت عمه می تونم بردارم گفتم بردار عمه جون که گفت من  از اون قلب بزرگا می خوام و مثل همیشه با اون شیرین زبونیش امر کردن که باید ۳ تا بردارن برای خودش و یاسی و مامانش  بعدترش باز ۳ تا از اون ۴ گوشا و... دلم به اون گردآلوها خوش بود که شب دیدم پسرک قشنگ دو تا از اون گردآلوها رو برداشته بینشون هم گاناش گذاشته و یک گاز برگی هم‌ازشون زده و میگه به به خیلی خوب شده مامان ☺ و اینگونه بود که بازم مجبور به پخت کوکی شدم و ... غروب مریم اومد دنبال کیکشون و بنده خدا دل پردردی داشت از یکسری از فامیل های مشترک و یک توک پا اومدن و رفتن چیزی نزدیک به ۱ ساعت طول کشید و من هم تعارفو کنار گذاشتم و حین صحبت کارمو هم انجام دادم و بعد کلی درد و دل  راهیش کردم‌ رفت و دلم خوش بود کارم تموم شده و میرم  استراحت میکنم و فیلمی میبینم که زهی خیال باطل دخترک گفت مامان حالم خوب نیست و چند ساعت بعدشو درگیر درمونگاه و سرم و تختای پر و انتظار شدیم و خسته و له ساعت ۱۲ رسیدیم خونه و قرار شد زودتر بخوابیم‌که همسر باید ساعت ۴ صبح بیدار میشدن و می رفتن ولایت  اما نه ایشون و نه من ت نستیم پلک رو هم بزاریم .حالا هم ایشون رفتن و من اینجا روده درازی میکنم  .صبح هم باید جایی برم و با این بیخوابی خدا به خیر بگذرونه .
منبع این نوشته : منبع
بیدار ,ساعت ,رفتن ,همسر ,ایشون ,کوکی

بیداری شیرین می خواهم .

یه وقتایی فرقی نداره روز اول هفته باشه اونقدر خسته و بی انرژی  هستی که دلت چند ساعت سکوت و آ رامش و خواب می خواد .بخوابی و بیدار بشی و همه چیز درست شده باشه ..

گاهی چه 

دلگرفته میشوی ازخدا٬

گاهی از

حکمتش ناراضی

وگاهی شاکروخوشحال

گاهی مشکوک

وگاهی مجذوب عدالتش٬

گاهی بسیارنزدیک،گاه دور٬

خدا که همان خداست  اما 

ای کاش مااینقدر

گاهی به گاهی نمیشدیم
منبع این نوشته : منبع

بیداری شیرین می خواهم .

یه وقتایی فرقی نداره روز اول هفته باشه اونقدر خسته و بی انرژی  هستی که دلت چند ساعت سکوت و آ رامش و خواب می خواد .بخوابی و بیدار بشی و همه چیز درست شده باشه ..

گاهی چه 

دلگرفته میشوی ازخدا٬

گاهی از

حکمتش ناراضی

وگاهی شاکروخوشحال

گاهی مشکوک

وگاهی مجذوب عدالتش٬

گاهی بسیارنزدیک،گاه دور٬

خدا که همان خداست  اما 

ای کاش مااینقدر

گاهی به گاهی نمیشدیم
منبع این نوشته : منبع

بارون ...

امروز از اون روزایی هست که دلم هیچ کاری نمی خواد .مجدد ولو میشم رو تخت مرتب شده و تو ذهنم دو دو تا چارتا می کنم و دلم‌آشوب میشه .کلی هزینه تراشی کردیم و قرار بود همه چیز خوب پیش بره که کلی هزینه ی غیر منتظره پیش اومد حالا واقعا موندم قراره چی بشه .تو دلم به خودم بد وبیراه میگم‌برای این که پامو تو یک کفش کردم‌ بعد ۱۰ سال  یک دستی به سر و روی خونه بکشیم و حالا مثل خر تو گل موندیم  که یهو رگبار بارون شروع میشه و تو ذهنم میگم درست میشه بارون یک نشونه هست ..بلند میشم و میشینم و با لبخند میگم آره بارون یک نشونه هست ☺☺


منبع این نوشته : منبع
بارون ,میشه

کتاب های گم شده

کتاب 40 سالگی و چراغ ها را من خاموش میکنمم مدتها بود که نمی دونستم چیکارشون کردم و به کی دادمشون . ازهر کسی تو اطرافم که گاها کتاب میدم پرسیده بودم و یک بسیج خودجوش برای پیدا کردن کتاب هام به راه افتاده بود جوری که وقتی از معصوم می پرسیدم کتابا رو به شما ندادم می گفت نه اتفاقا مریم هم ازم پرسیده بود و من نگاه کردم نبود ... خلاصه چند روز پیش پسر کوچیکه همسایه بالایی در خونمونو زد و پرسیداین کتابا ماله شماست 

*** قبلا اعتراف کرده بودم که تنبل شدم نه؟


منبع این نوشته : منبع
کتاب

کتاب های گم شده

کتاب 40 سالگی و چراغ ها را من خاموش میکنمم مدتها بود که نمی دونستم چیکارشون کردم و به کی دادمشون . ازهر کسی تو اطرافم که گاها کتاب میدم پرسیده بودم و یک بسیج خودجوش برای پیدا کردن کتاب هام به راه افتاده بود جوری که وقتی از معصوم می پرسیدم کتابا رو به شما ندادم می گفت نه اتفاقا مریم هم ازم پرسیده بود و من نگاه کردم نبود ... خلاصه چند روز پیش پسر کوچیکه همسایه بالایی در خونمونو زد و پرسیداین کتابا ماله شماست 

*** قبلا اعتراف کرده بودم که تنبل شدم نه؟


منبع این نوشته : منبع
کتاب

آرزوها...

دقیق نمیدونم چند سال پیش بود  یک وبلاگ آشپزی که برای یک خانوم اصفهانی  بود رو دنبال می کردم کاراشون خیلی خوب و حرفه ای بود و همیشه دوست داشتم  بتونم اونجوری کار کنم .یادمه که میز دسر یک عروسیو آماده کرده بود که خیلی مفصل بود بهمراه کیک عروسی و بعدش تو کامنت ها یکی پرسیده بود که اگه همچین‌میزی بخوایم چقدر میشه هزینه اش و اون خانوم‌جواب داده بود پونصد هزار تومن  .این تیکه خیلی خیلی روشن و واضح تو ذهنم مونده بود و همیشه تو ناخودآگاهم‌میگفتم یعنی میشه یک روزی من تو این کار حرفه ای بشم و بتونم‌همچین سفارش هایی بگیرم .و امروز وقتی پاکتی که توش  هزینه ی  آخرین سفارشم‌توش بودو گرفتم و شمردمش به آنی یاد اون وبلاگ‌و آرزویی که تو ناخودآگاهم داشتم افتادم .

پس میشه اگه بیخیال آرزوهامون‌نشیم و دنبالشون کنیم یک روزی آرزوهامون‌به واقعیت تبدیل میشن 

مرسی مریم که انقدر به من اعتماد بنفس دادی و تبلیغ کارمو کردی و میکنی .

مرسی مامان که همه جوره حمایتم میکنی و مشوقم هستی 

مرسی دختری دستیار با ذوق و هنرمند من 

مرسی خدا که حواست به ما هست 


منبع این نوشته : منبع
خیلی ,میشه

آرزوها...

دقیق نمیدونم چند سال پیش بود  یک وبلاگ آشپزی که برای یک خانوم اصفهانی  بود رو دنبال می کردم کاراشون خیلی خوب و حرفه ای بود و همیشه دوست داشتم  بتونم اونجوری کار کنم .یادمه که میز دسر یک عروسیو آماده کرده بود که خیلی مفصل بود بهمراه کیک عروسی و بعدش تو کامنت ها یکی پرسیده بود که اگه همچین‌میزی بخوایم چقدر میشه هزینه اش و اون خانوم‌جواب داده بود پونصد هزار تومن  .این تیکه خیلی خیلی روشن و واضح تو ذهنم مونده بود و همیشه تو ناخودآگاهم‌میگفتم یعنی میشه یک روزی من تو این کار حرفه ای بشم و بتونم‌همچین سفارش هایی بگیرم .و امروز وقتی پاکتی که توش  هزینه ی  آخرین سفارشم‌توش بودو گرفتم و شمردمش به آنی یاد اون وبلاگ‌و آرزویی که تو ناخودآگاهم داشتم افتادم .

پس میشه اگه بیخیال آرزوهامون‌نشیم و دنبالشون کنیم یک روزی آرزوهامون‌به واقعیت تبدیل میشن 

مرسی مریم که انقدر به من اعتماد بنفس دادی و تبلیغ کارمو کردی و میکنی .

مرسی مامان که همه جوره حمایتم میکنی و مشوقم هستی 

مرسی دختری دستیار با ذوق و هنرمند من 

مرسی خدا که حواست به ما هست 


منبع این نوشته : منبع
خیلی ,میشه

حس خوبه بعد شلوغی

بعد از چند هفته ی شلوغ و پر کار و مسئولیت امروز صبح یک حس سبکی مثل روزای بعد تموم شدن امتحانا دارم .هر چند بعد از مهمونی تولد دیشب پسرک آشپزخونه تقریبا منفجره اما من بعد از راهی کردن آقای شوهر دراز کشیدم رو مبل کذایی و تو اینستا و تلگرام در حال رفت و آمدم و اصلا هم دلم نمی خواد این سنگرو ترک کنم
منبع این نوشته : منبع

حس خوبه بعد شلوغی

بعد از چند هفته ی شلوغ و پر کار و مسئولیت امروز صبح یک حس سبکی مثل روزای بعد تموم شدن امتحانا دارم .هر چند بعد از مهمونی تولد دیشب پسرک آشپزخونه تقریبا منفجره اما من بعد از راهی کردن آقای شوهر دراز کشیدم رو مبل کذایی و تو اینستا و تلگرام در حال رفت و آمدم و اصلا هم دلم نمی خواد این سنگرو ترک کنم
منبع این نوشته : منبع