یخچال تکونی ...

سرم‌تو یخچاله و دارم سر و سامونش میدم .پسرک هم اومده بود ظرف بستنی و از تو فریزر بگیره .یهو گفتم پسرک این دوتا موز سیاه شدن این بطری شیر هم  دو روز دیگه تاریخش میگذره بیا شیر موزش کن .یهو جعبه ی باقلوا رو دیدم‌ته یخچال گفتم ای بابا مگه تو این باقلوا مونده دیدم دو تا دونه مونده گفتم بیا اینا رو هم‌بخور .که یهو جفتمون زدیم زیر خنده و پسرک با لحن کسایی که تبلیغات میکنن گفت پاکسازی یخچال خود را به ما بسپارید
منبع این نوشته : منبع
یخچال ,گفتم ,پسرک

جشنواره رنگ ها ...

یادتونه که من چه جوگیری بودم  توی خرید سبزیجات و صیفی جات .حالا مغازه باعث شده کمتر جو گیر بشم و دونه دونه کارهامو انجام بدم .ظهر که میرم خونه تا عصری که بیام مجدد مغازه فرصت طلایی منه .امروز سر راه رفتنم به خونه نتونستم خود داری کنم و بساط ترشی و خریدم و ترشی انداختم با این که حتی به اندازه یک چرت زدن هم‌نتونستم استراحت کنم ولی وقتی ظرفای خوشرنگ ترشیو نگاه کردم کیف کردم بعدشم تند تند لباس پوشیدم  و اومدم مغازه
منبع این نوشته : منبع
مغازه

چرخ گردون ...

تو ناخودآگاهمون هممون شاید منتظر همچین روزی بودیم و بگمونمون اون روز خوشحال میشدیم .خود من درسته وقتی فهمیدم زدم زیر گریه و برادرشوهر متعجب نگام‌کرد و گفت زنداداش داری گریه میکنی براش ، اما تا همین ۱ ساعت پیش با خودم‌ میگفتم این شخص با این همه بلاهایی که سرتون اورده برات مهم نیست ولی هر چقدر که ساعت به ۱۰ صبح نزدیک تر میشد دلشوره ی من بیشتر و یهو به خودم اومدم و دیدم دارم اشک میریزم و براش دعا میکنم  .شما هم برای سلامتیش و موفق بودن عملش لطفا دعا کنید .


منبع این نوشته : منبع

دار مکافات ...

مرور خاطرات همیشه هم‌لذت بخش نیست مخصوصا اگه اون خاطرات نقاط تیره و تار و عذاب آورش زیاد باشه .و حالا از دیروز مدام در حال مرور هستم و گاه و بی گاه چشم‌هام تر میشه از حجم سنگدلی هاش .بیشترین نامردی هاش برای آقای شوهر بوده و حالا با شنیدن خبر بیماریش و دیدنش از همه بیشتر آقای شوهر ناراحتشه .امیدوارم همه چیز ختم به خیر بشه .


منبع این نوشته : منبع
آقای شوهر

پاییز فصل آخر سال است .

شده یک وقتایی مثل یک دختر بچه  بی قرار باشید برای اومدن صبح ؟ امشب از اون شب هاست که بی صبرانه منتظر صبح هستم البته  دلیلش خیلی چیز فوق العاده ای نیست . بی صبرانه دلم کتاب می خواد از نوع کاغذیش .

فردا  بعد مدت ها  می خوام برای خودم کتاب بخرم .

پاییز فصل آخر سال است .


منبع این نوشته : منبع

...

دیروز از اون روزهای لعنتی بود که ملغمه ای از احساسات مختلفو تجربه کردم .خندیدم ، گریه کردم ، غر زدم ، غر شنیدم ، فریاد زدم و تو خودم شکستم و خوب احتمالا اثرات این روز عالی بود که یک شب وحشتناک و گدروندم و خوابی بسیار وحشتناک دیدم و تو خوای انقدر گریه کردم و خودمو زدم که امروز واقعا انگاری از جنگ برگشته بودم .

خدایا خودت میدونی که من تو این زندگی کم‌نکشیدم و همیشه امید به بهتر شدن داشتم و دارم ولی این یکی امتحانت دور از توانه منه گفته باشم 


منبع این نوشته : منبع
گریه کردم

...

کارها داره خوب پیش میره .یک مرحله تموم شده و داریم وارد مرحله ی بعدی میشیم که اون هم اگه خدا بخواد و بدقولی های معمول نباشه از پنج شنبه شروع میشه و ...

بین ۳ رنگ‌موندیم قرمز و صورتی و ابی پاستیلی .صورتی و آبی پاستیلی انتخاب من و دخترکه و آقایون متفق القول میگن قرمز احتمالا آقایون پیروز بشن چون در این زمینه تجربه ی بیشتری دارن .



منبع این نوشته : منبع

آشوب ...

آقای شوهر با پسر و پسر برادرشوهر اومدن خونه کلی پرتقال از تو جیباشون درمیارن و میگذارن رو سینک و با هیجان از رفتن به خونه ی قدیمی صحبت میکنن .اقای شوهر میگه ول کن  آشپزخونه رو بسپرش به دخترک و بیا ببین چه فیلمایی گرفتم .یهو آشوب به دلم می افته و میگم تو بیا اینجا من هم به کارم میرسم .فیلم شروع میشه از آشپزخونه اون پنجره ی بزرگی که رو به باغ پشت خونه بود و گاهی وقتا که کارامون تموم میشد با خواهر شوهر مینشستیم کنارش اولین چیزی هست که توجهمو جلب میکنه تموم اون باغ بزرگ حالا شده شهرک و خونه  پنجره ی کناری که حیاط کناری بود و سفره رو از اونجا میتکوندیم حیاط پر از علفه و حوض بزرگ مثل یک خرابه .اتاقا دونه به دونه تراس بزرگی که عصرامون اونجا میگذشت و پدیرایی با همون پرده ها و موکت ها و... همه ی جزئیات تو فیلم هست و من استرس میگیرم از مرور اون روزها و شب هایی که تو اون خونه ای که زمانی کلی حرف برای گفتن داشت . اون سال ها بعد کلی کش و قوس  یهو خبر رسید که پدرشوهر خونه و باغ و هر چیزی که تو اون شهر داشته رو فروخته و رفته .صاحب جدید اون خونه هم خیری ندید و حالا مثل یک خونه ی متروکه افتاده و هر از چند گاهی بچه ها میرن خاطراتشونو مرور میکنن بارها تصمیم میگیرن که با هم خونه ی بچه گی هاشونو بخرن و بازسازی کنن اما ته دل هیچکدومشون به این کار راضی نمیشن.
منبع این نوشته : منبع
خونه ,شوهر

روزهای شلوغ...

روزهای پر کارو همیشه دوست داشتم .وقتی کارم‌زیاده نظم بیشتری حاکم میشه به همه چیز از شب قبلش میدونم وقتی بیدارشدم چه باید کنم و تازه این جور وقتا خونه هم مرتب تر از همیشه میشه .(قبلا بارها اعتراف کردم که من از کار خونه فقط آشپزیشو با عشق انجام میدم و متنفرم از ظرف شستن و گردگیری اما چون  تو ریخت و پاش نمیتونم کار کنم مجبورم که اون کارایی که دوست ندارمو به خاطر کاری که دوست دارم انجام بدم
منبع این نوشته : منبع
دوست